خدای من!
باورم نمیشه باز نشسته باشم پشت word و واسه وبلاگم بنویسم!
باورم نمیشه
باورم نمیشه سه سال گذشته از اون روزا!
باورم نمیشه منی که اونهمه از بزرگ شدن می ترسیدم ایییینهمه بزرگ شدم!
باورم نمیشه یه خیلی از آرزوهای اون موقم رسیدم! قبول شدن تو رشته ی همیشه مورد علاقم روانشناسی، زندگی تو یه شهر دیگه، اونم تنها!
باورم نمیشه که چطور یهویی اومدم اینجا و دلم دوباره هوای نوشتن کردن کرد، با اینکه میدونم دیگه هییییشکی اینجارو نمی خونه!
باورم نمیشه با اینکه همین الان گفتم بزرگ شدم بازم با دیدن نوشته های سه سال پیشم نمیتونم جلوی سیل اشکامو بگیرم!
خدای من!
چه دورانی بود! نشستن و نوشتن و عکس درست کردن واسه وبلاگمو خوندن و پیدا کردن جملات و متنای زیبا ( که هرگز هیشکدوم از مخاطبای سطحی نگر وبلاگم بهشون فکر نکردن و معنیشونو نفهمیدن! ) و ... کامنت بازی !
یادش بخیر کامنت بازیا، از بیکاری می نشستیم 60.70 تا کامنت واسه پستای چرتو پرت هم میذاشتیم که تعداد کامنتامون بره بالا!
چه دورانی بود!
چقد دلمشغولیای آدما تغییر می کنه!
نمیدونم چی باید بگم ؟! باید بازم متن و عکس بذارم؟ یا باید از اییییییییییینهمه تجربه ای که تو این سه سال کسب کردم بگم؟! هرچند که هنوزم گاهی تو این دنیای گنده ی وحشتناک گم میشم، ولی خیییلی بهتر از قبل قواعد بازی رو یاد گرفتم! قواعد بازی تو جنگل!
البته خوشحالم که هنوزم کمی از اون معصومیت کودکانمو یه گوشه تو یه صندوقچه قایم کردم!
ایشالا که دفعه ی بعد اگه بعد از چند سال اومدم اینجارو دیدم به یقیه ی آرزوهای مهمم رسیده باشم و تو مسیر پیشرفتم بازم جلو رفته باشم! 
البته نوشتن این پست شاید بهونه ای بشه که زود به زودتر بیام اینجارو ببینم؛ پس فعلا تا بعد!
و بازم حیفم میاد طبق عادت اون سالا حرفامو با جملاتی از علامه حسن زاده جبران خلیل جبران تموم نکنم:
الهی! چه کسی تو را خواند و لبیک نشنید؟
و اما از جبران :
فریبکار موفق می شود اما روح خود را می کشد.
ما همگی به قله ی آرزوهایمان صعود می کنیم.
اگر صعود کنده ای دیگرکوله ی تو را بدزدد، بار خود را سنگین تر کرده است .
به او ترحم کن.
صعود او دشوار تر خواهد شد و بار های اضافی مسیر او را طولانی تر خواهد کرد.
اگر او را دیدی که زیر بار خود خمیده و از راه مانده است، کمکش کن. یاری تو، تو را چالاک تر خواهد ساخت.