سلام دوست جونا
خوبین؟؟؟
وااااااااااااااااااای دلم برا همتون تنگ شده بود
ولی آخه نمی شد آپ کنم، چون اولش که وقت امتحانا بود؛ امتحانا هم که تموم شد،

وای نمیدونین که چه حالی داره خاله شدن...
البته من دو تا خواهر زاده ی دیگه هم دارماااااا، ولی این یکی یه چیز دیگه است!
یه پسر ناز و خوشگل ( عین خاله اش ) به اسم " سجاد "
این برام یه چیز دیگه است چون همـــه ی کاراشو خودم کردم.....
از روزی که به دنیا اومد تا همین امروز یعنی حدود 15 روز اون جا بودم و بچه داری می کردم...
البته فقط بچه داری نبوداااااا
بچه رو که کاراشو می کردم و می خوابوندم نوبت کارای دیگه می رسید؛
واااااای کلی آشپز شدم واسه خودم، تازه برنج پختن هم یاد گرفتم!
بعدشم باید اون یکی خواهر زادمو برای اینکه دچار کمبود محبت نشه می بردم پارک و کلی چیز میز براش می خریدم!!
از اونجا که میومدم باید خونه رو جا به جا می کردم چون هر روز مهمون میومد....
خلاصه اینکه واسه خودم شدم یه پا خانوم خونه دار!!!
ولی تو این چند روز که اونجا بودم کنار همه ی کارایی که کردم ازکتاب خوندن هم غافل نموندم...
یه روز همینجوری داشتم شعرای فریدون مشیری رو می خوندم، همینجوری کتابو باز کردم، یه شعری اومد، اومدم بخونم دیدم اولاش خیلی جالب نیست، ولی همینجوری رفتم جلو رفتم جلو دیدم واااااااااااااااای عجب شعریه این!!!!!
خدایی واقعا شعر فوق العاده ای بود ...
حالا میذارمش اینجا شما هم بخونین:
همه می پرسند:
ــ چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
ــ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
ــ چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی ارام بلند،
که تو را می برد ایگونه به ژرفای خیال؟ "
"ــ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
ــ چیست در کوشش بی حاصل موج؟
ــ چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟"
ــ نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش خاموش که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده ی هستی را،
در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم، می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنا به تو می اندیشم!
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را
تنها تو بدان،
تو بیا،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از شعله ی جانم باقیست،
آخرین جرعه ی این جان تهی را تو بنوش!
دیدین چه ناز بود؟؟
این بیت قشنگی هم که روی این شعر نوشتم مال حافظ :
و اما جمله ی جبران خلیل جبران:
ارزش ادمی به داشته هایش نیست، بلکه به ارزوهایش است.
این هم جملات بی نظیر الهی نامه:
الهی،اگرگلم يا خارم از آن بوستان يارم.