تبليغاتX
::. سکوت شب .::
 

درباره ي وبلاگ

 


 

صفحه ي نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

اردیبهشت 1388
دی 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

 

دنیای من
 
طرفداران امی لی
 
Game Over!!
 
دوچرخه
 
تنها در شب
 
دختر ایرونی
 
دیوانگان حسین
 
خیال آبی
 
ما که هستیم
 
جهنم سرد
 
بنیامین پسر جهنمی
 
آرمان تروریست
 
ورپریده
 
منو نگاه کن
 
تلاطم آریانی
 
نوید
 
ابلیس
 
مترسک
 
سامان جیگر
 
میخک نفرین
 
دخترای قشمی
 
جسد
 
نوشته های پویا پولادتن
 
چپ دست
 
ترانه های بارانی
 
درد
 
!!!دیوووووووووووووووونه
 
لکنت سکوت
 
عشق شکلاتی
 
msk فناوری اطلاعات
 
شمارش معکوس
 
تنها تر از سکوت
 
دیباچه ی نور
 
فقط خودم...فقط خودت
 
نيايش
شکلات تلخ
شب گريه
وب نوشت
ترنم
خاک پاک
پيام گل سرخ
نعيم
اشک ستاره
خودموني
فرياد دل خسته
انسانم آرزوست
گره گم
عشق يعني زندگي
عشق بی هوس
حس تازه
...گنجيشک
زندگي
منگلستان
تنها مسافر عشق
بي نام و نشون
لبخند ماه
سکوت
اشک مهتاب
در ساحت ملکوت
بهار سرد
قلب تنها
سکوت عشق
مشکي ترين وبلاگ دنيا
خلوت تنهايي من
سايه هاي هنر
کلاه مخمليا
حاجي بابا
صليب نقره اي
ساز درويش
بهار تو
پيمان توهم
زبان اشک
دل اشتباه نمي کنه
پياله
سکوت شب من
لعنت به عشق دروغی
ستارگان آریایی
عنوان

 

     ???? ??

 

 
 
ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم ، از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس

 

سلام

 

خوبی؟؟

 

من هم خوبم.......

 

میدونین........

 

من آخرشم به فلسفه ی این زندگی نرسیدم.....

 

یعنی میدونماااااااا

 

میدونم که همه ی ما برای رسیدن به کمال خلق شدیم و .......

 

همه ی اینا رو میدونم.....

 

اصلا هرچی که در مورد فلسفه ی زندگی میگن من میدونم...

 

ولی می گم اخه که چی؟؟؟

 

خو به کمال هم رسیدیم.......

 

که چی؟

 

اصلا می خوام بدونم هدف چیه؟؟؟

 

نه نترسین باز حالم بدنیست....

 

خیلی هم خوبم....

 

ولی این سواله راحتم نمیزاره نمیدونم چرا.......

 

خدایی اگه کسی فهمید به منم بگه.....

 

ولی به خدا ببینم دارین حرفای تکراری می زنین و نصیحت می کنین من میدونم و شماهااااااا

 

حالا بگذریم.....

 

با همه ی این حرفا....

 

هدف هرچی که هست....

 

مهم اینه زنده ایم....

 

مهم اینه که میتونیم لذت ببریم......

 

و این حس رو به دیگرون هم بدیم......

 

ولی خدایی اون موقع ها که حالم گرفته بود، یکی از دوستام، یادم نیست کی، ولی یادمه یه حرف خیــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــی  جالب و تکون دهنده ای بهم زد....

 

میدونین چی گفت؟؟؟

 

گفت مهم نیست که زندگی خوبه یا بد؛

 

مهم نیست که دنیا داره باهات میسازه یا نه؛

 

مهم اینه که تو بین میلیون ها اسپرم اول شدی...

 

و این خیلیه.........

 

حرفش واقعا برام جالب بود.......

 

خوش به حالشون.......

 

این متن رو هم چند روز پیش خوندم؛ به نظرم عالی اومد، گفتم بدم شمام بخونین:

  

زندگی زیباست دوست من؛
اگر باور نمی کنی، لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت،  نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
 و حس می کنی الان است که بمیری!!
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند،
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون ...
 آنوقت کسی می زند به پشتت،  "  گرومب "

و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون

و بعد،
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
 زندگی چقدر زیباست ...


عشق زیباست دوست من؛
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت،  یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
 چای را که می خواهی بخوری،  قند پیدا نمی کنی برای خوردن

و همسرت،  با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای، قند نداریم ...
 و تو می خندی و می گویی :

- چای، تلخش خوشمزه تره
 و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی، همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
- هیس، دخترمون تازه خوابیده...

 

تنهایی زیباست دوست من؛
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
 آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود

و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
 و تو خنده ات میگیرد

و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت بر می داری ...


 مرگ زیباست دوست من؛

لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
 دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
 و قلبت،

خسته از تپیدن، سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته، خواب روزهای جوانی ات را می بینی
 خواب می بینی دوباره جوان شده ای

و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
 هر قدمت، مثل پریدنی می ماند بلند و سبک

چند قدم می دوی و بعد،
 شناور و سبکبال، روی ابرها غلت می زنی

دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان، اذیتت نمی کند
 و چشم هایت هم خوب، همه چیز را درک می کند

تولدت مبارک...

 وااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییی

راستی ...

 

اونایی که گفته بودن که می خوان همو بلینکیم، من لینکیدمشون...

 

فقط اگه کسی رو یادم رفته حتما بگه تا بلینکمش.

 

واااااااییییییی مثکه بازم طولانی شد

 

و اما...

 

می رسیم به الهی نامه و جملات بی نظیرش:

 

 

                  الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

 

راستی می خوام از این به بعد اخر هر پست یه جمله از جبران خلیل جبران هم بیارم،

چون جمله های اون هم واقعا قشنگن.

 

اینو بخون:

 

                آدمی هرگز به سپیده نمی رسد، مگر از جاده ی شب.

  

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
همه ی مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند...

 

 

 سلام خدمت همه ی دوست جونا ی گلم

که تو این مدت که یکم ناراحت بودم تنهام نزاشتن.....

و اینم بگم که واقعا تو همین وقتاست که آدم دوستاشو میشناسه....

دوستای واقعی ای که وقتی ناراحتیمو دیدن پشتم موندن و با حرفاشون،

با کمکاشون تنهام نزاشتن....

 

و اما.........

جونم براتون بگه که خدا رو شکر خوب شدم....

یعنی عقلم برگشت سر جاش

اینم گفتم واسه همه عزیزایی که نگرون بودن....

ایشالا بتونم یه روزی محبتاتونو جبران کنم...

راستش بعضیا اعتراض کرده بودین که چرا طولانیه پُستام ولی به خدا آخه من خیلی پر حرفم، تازه همینقدر هم که میشه کلی خودمو کنترل می کنم که کم بنویسم

و اما ایندفه می خوام یه شعر فوق العاده زیبا و البته یه کم طولانی رو براتون بزارم...

خدایی شعره فوق العاده ایه..

فقط خواهشا تا اخرشو بخونیناااااااا

 

 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خود میدانم

که نکردم فکری، که تعمق ننمودم روزی، ساعتی یا آنی

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است  بگذارید بخندد شادمان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن

من نپرسیدم و هیچ کس نیز نگفت، زندگی چیست؟ چرا می آییم؟

که از این چند صباح به کجا باید رفت

با کدامین توشه به سفر باید رفت

جوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن نیز نفهمیدم من که چه سان عمر گذشت

لیک گفتند همه که جوان است هنوز

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز مرا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد:

که اوازهم اکنون باید   فکر فردا بکند

دگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ، که چسان عمر گذشت

من نیندیشیدم  به چه ترتیب جوانی بگذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت

نه تفکر نه تعمق نه اندیشه

عمر بگذشت به بی حوصلگی، مسخرگی

چه توانی، که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، می توانست مرا، تا به خدا آرد پیش

لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات

آن کسانی که نمیدانستند  زندگی یعنی چه  رهنمایم بودند

عمرشان طی می گشت   بیخود و بیهوده

و مرا می گفتند که چو آنها باشم   که چو انها دائم

فکر خوردن باشم   فکر گشتن فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم  فکر یک زندگی بی جنجال

فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت

زندگی خوردن نیست

زندگی گشتن نیست    زندگی ثروت نیست

زندگانی کردن، فکر خوردن و غافل زجهان بودن نیست

زندگی داشتن همسر نیست

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش فهمیدم   ؛   حال می پندارم

هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند خطاها بکشم

پای در راه حقایق بنهم   با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز و طمع و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و ذوق

در ره کشف حقایق کوشم

شر بت جرات و امید و شهامت نوشم

زره جنگ برای حق و نا حق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

زانچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران باشم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه

گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

حال من می فهمم  کاین سه روز از عمرم  به چه ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل

کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

 

 

وای من خیلی این شعر رو دوست دارم...

راستی این عکسا هم به مناسبت عید امساله که البته تموم شد...

 ولی واسه من یه جورایی تازه عید شده

عیدتون مبارک.... 

 راستی هیشکی تو نت بهم عیدی ندادهاااااااا

راستی عید هم تموم شدا...

ولی اوندفه حالم خوب نبود ونتونستم در این مورد چیزی بگم...

وااااااااااااااااااااااایییییییییییییییی

بعد عید کی میخواد درس بخونه؟؟؟؟

تازه تو عید یه کم وقت کرده بودم بشینم کتابای انبار شدمو بخونم؛

هرچند من که برام عید و غیر عید نداره؛ من به کتابام میرسم و کاری به کار چیزای وقت تلف کنی مثل درس ندارم!!!

 

راستی یه چیز دیگه هم یادم اومد...

خیلی از شما دوستای عزیز تازه با وبلاگم آشنا شدین و مطالب قبلی رو نخوندی،فقط خواهشا به بقیه ی مطالب هم یه نیگاهی بندازین، خوشتون میاد...

 

و در ضمن در مورد کسایی که می خوان بلینکمشون لطف کنن بگن و بگن که با چه عنوانی  تا همو بلینکیم.

 

و اما طبق معمول جمله ی آخر که قرار بود از الهی نامه باشه...

فقط یه خواهش، این جملات بی نظیرناااااا

همینجوری ازشون نگذرین...

عمیق بخونیدشون...

 

الهی، همينقدر فهميده ام که خداست و دارد خدايی می کند.

 

  

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
نفرین به من... نفرین به تو ... نفرین به بخت و سرنوشت...

سلام

 

خوبی؟       نه من اصلا خوب نیستم........

دلم می خواد بمیرم.....

  چون هیچ امیدی برا زنده بودن ندارم.....

 هیچی برام هیچ جذابیتی نداره...

فقط میدونم که نمی خوام زنده باشم.....

می دو نم که از این دنیای لعنتی خسته شدم...   به خدا خسته شدم...

دنیای که از سنگه و همه رو هم به سنگ تبدیل می کنه... 

  دنیایی که آدماش هم هم سنگین و اونایی هم که سنگی نیستن دیر یا زود یه آدم سنگی سر راهشون قرار می گیره و به سنگ تبدیلشون میکنه....

این دنیا دنیای دلای سنگیه... 

 واسه همون هم دلای سنگی همیشه خوشبختن....... 

 چون دلی ندارن که بخواد عاشق بشه.....  که بخواد غصه بخوره....

 که بخواد انتظار بکشه....

که بخواد غرور داشته باشه....

ولی واااااااااااااایییییییی به حال کسی که احساس داشته باشه.....

تو دنیای سنگ ها هر کی سنگ نباشه خورد میشه... می شکنه........

زیر سنگ های دیگه له میشه...

نمی دونم شاید دارم دری وری میگم....  دارم چرت و پرت میگم... انگار دارم هذیون میگم...

حرفام شده مثل حرفای صادق هدایت تو بوف کور، که چقدر هم همیشه بدم میومد ازاین کتاب. ولی الان حرفای من هم مثل اون شده...

این یه تیکه از اون کتابه:

مَثَل من،مَثَل يک کنده هيزم تر است که گوشه ی ديگران افتاده و به آتش هيزم های ديگر برشته و ذغال شده؛ ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم ديگران خفه شده...

 

 ولی حرفام هر چی که هست، حرف دله... حرف دل منه..

 یه دلی که سنگی نبود.. 

حد اقل اونایی که منو می شناختین میدونین که دلم سنگی نبود.....

  ولی.......

ولی انگاری همه ی دنیا دست به دست هم دادن که اون آدم احساساتی رو تبدیل به سنگ کنن...

من نمی خوام سنگ شم....  نمیخوام....

می گن این سنگ شدن نیست...  بزرگ شدنه؛  اگه بزرگ شدن اینه،

 اگه این عاقل شدنه نمیخوام بزرگ شم.... نمی خوام برم تو دنیای سنگی و وحشتناک بزرگا.......

 

آهای ملت.......

 

من  میخوام بچه بمونم.......

 

می خوام احساس داشته باشم........

 

ولی نمیشه.  دیگه نمیشه.....  دیگه یه جورایی زندگی واسه من تموم شده است...

 

تقصیر هیــــــشـــــــــکــــــی   هم نیستا! 

 تقصیر این دل صاب مرده است که می خوام بکنم و بندازمش دور.........

 

بلکه راحت شم!  بلکه راحت تر بتونم این زندگی نکبتی رو تحمل کنم...........

 

واقعا برام عجیبه که چه جوری  آدما دارن اینقدر راحت زندگی می کنن ؟!!

واقعا به این فکر نمی کنن که این دنیا هیچی نداره؟

 هر چی هست فقط دردو رنج و غصه است؟؟!!

 

نمیگم شادی نیست، خوبی نیست......   هست ولی زودگذره......

 

حد اقل این دنیا برا من یکی دیگه هیچی نداره....

نمیدونم....  فعلا که حالم اینه.. شاید یه مدت دیگه درست شم....

شاید... شاید آدم شم.......

 

دعام کنین........  تو رو خدا دعام کنین......

  دعام کنین بتونم با دنیای اطرافم کنار بیام......

 

راستی، من هیچ وقت هیچ وقت حرف دلمو تو وبلاگم نمی نوشتم چون به قول ادموند می گفت : حرفا و  دلتنگیای تو فقط برا خودت جالبه نه برا کس دیگه...

 

درست هم میگه....

من هم شاید دیگه هیچ وقت حرف دلمو تو وبلاگ ننویسم ........

ولی این پست رو نوشتم..  فقط برا دلم......

  و برا اوناییه که چند روزه هر وقت خواستن باهام حرف بزنن فقط این جمله رو شنیدن: می خوام بمیرم.............

 

 

این عکس هم که میبینین روش شعرحمید مصدق رو نوشتم:

 

           سکوت.....

سه تا شعر هم می خوام بزارم از حمید مصدق که یه  اینقدر به حرف دل من نزدیکه که انگاری من این شعرا رو گفتم:

 

1.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

(( من می شناختم او را

نام تو را هميشه بر لب داشت        حتی      در حال احتضار

آن دل شکسته ی عاشق بی نام و نشان

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

(( هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نميکرد           جز با درخت سرو   در باغ کوچه ی همسايه،

شبها به کارگاه خيال خويش

تصويری از بلندی اندام می کشيد

و در تصورش

تصوير تو، زيباترين سرو باغ را

تحقير کرده بود

 

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

((او پاک زيست      پاکتر از چشمه های نور

همچون زلال اشک

يا چون زلال قطره ی باران به نو بهار

آن کوه استقامت

آن کوه استوار

وقتی به ياد روی تو می بود

می گريست

 

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

((او آرزوی ديدن رويت را

حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت

آن در سرشک غوطه ور

- آن چشم پاک را

پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست

 

 

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

آن لحظه که ديده برای هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

 

 

 

شايد

روزی اگر ...

چه؟

او؟

نه،

آه...

او هرگز نمی ايد  .

 

 

 

2.

پنداشتی ،

چون کوه ، کوه خامش دمسردم ؟

بی درد ، سنگ ساکت بی دردم ؟

-     نی ؛

قله ام،

بلند ترين قله ی غرور .

اينک درون سينهی من التهابهاست .

 

هرگز گمان مبر ،

شد خاطرات تلخ فراموشم

هر چند

نستوه کوه ساکت و سردم

-     ليک

آتشفشان مرده ی خاموشم...

 

 

3.

شبی آرام چون دريای بی جنبش

سکوت ساکت سنگين سرد شب

مرا در قعر اين دريای بی پاياب می گيرد

دو چشم خسته ام را خواب می گيرد

من اما ديگر از هر خواب بی زارم

حرامم باد خواب و راحت و شادی

حرامم باد آسايش

من امشب باز بيدارم

 

و این یه بیت هم مال مولاناست....

و حرف دل من...

 

سکوت............

 

 

و اما جمله هایی از الهی نامه که قرار بود آخر هر پست بزارم:

الهی،دل چگونه کالايی است که شکسته ی آن را خريداری . فرموده ای:«پيش دل شکسته ام.»

الهی، راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر

الهی،تو خود گواهی که اين سخنان از بی تابی است؛بر ما متاب!

واااااااااییییییییی  ببخشید این پست خیلی طولانی شد، ببخشید، ولی آخه دلم خیلی پر بود...

فقط یه چیز......  تورو خدا دعا کردن یادتون نره.......

خداحافظ.

 

سکوت.....

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان