عشق بازی کار هر شیاد نیست این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را عاشقیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است
طالب این مدعی خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر
روز عاشورا و آن میدان عشق کرده رو را جانب سلطان عشق
بار الها این من و این پیکرم این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب این عروس دست و پا از خون خراب
ابن من و این ذکر یارب یارب ام این من و این ناله های زینب ام
پس ندا آمد که ای سلطان عشق ای حسین ای یکه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم روی بنما من به تو عاشق ترم
خوش بود در جمع یاران بلبلی خاصه در منقار آن برگ گلی
خود تو بلبل گل علی اصغرت زود تر بشتاب سوی داورت
مرحوم آغاسی
سلام
الان که دارم می نویسم شب عاشوراست.
این شب عزیز رو به همتون تسلیت میگم؛
وامیدوارم هیچ وقت مثل الان من دلتون نگیره...
راستش دلم خیلی گرفته؛ احساس می کنم خدا منو دوست نداره ، اصلا احساس می کنم ولم کرده، فراموشم کرده ...
ولی بعدش از این فکر بیخودم پشیمون میشم آخه می بینم وقتی خدا اینهمه نعمت بهم داده ، بهم سلامتی داده، خونواده و دوستای خوب داده ؛ اصلا همه چی داده، من حق ندارم همچی فکری کنم.
ولی خوب چیکار کنم دل منه دیگه.... میدونین که... هی می گیره اون هم بیخود....
اصلا میدونین ، من هر وقت به این کنکور
لعنتی فکر میکنم دلم می گیره.
راستش می ترسم، یعنی می ترسم که نه وحشت دارم...
می ترسم رشته ی مورد علاقه و شهر مورد علاقه ام قبول نشم ؛ آخه میدونی من مطمئن ام که اگه فقط یه کم بخونم میشم ها ، ولی آخه من اصلا اصلا اهل درس خوندن و این کارا نیستم ، یعنی اصلا علاقه ای ندارم وقتم رو برا این چیزای بیخودی هدر بدم.
ولی خوب خدا رو هزار بار شکر
با همه ی این نخوندن ها معدلم بد نیست ، یعنی خوب هم نیست ها،ولی بد هم نیست،یعنی نسبت به اینکه اصلا اصلا نخوندم بد که نیست خوب هم هست، آخه میدونی امسال مو قع امتحانا اصلا حس درسم نبود ،میموندم میموندم وقتی که ساعت 8 صبح امتحان داشتم از ساعت 6 صبح تازه شروع می کردم یه نگاهی به کتاب می انداختم تازه بینش هم باز هی خوابم می برد ...
ولی خوب با اینهمه معدلم شد 18.30...
ولی خوب با اینهمه خدا رو شکر اصلا ولش کن کنکور رو بالاخره ایشالا قبول میشم.
آخی دلم وا شد (فکر کنم باز هم دچار کمبود حرف زدن شده بودم).
واااااااااای چقدر طولانی شد.
راستی این شعر رو هم که گذاشتم مال مرحوم آغاسی ِ
آخیییییییییییی خدا بیامرزدش همین الان اول یه فاتحه واسش بخون بعد بقیه ی این مطلب رو بخون.
خوندی؟
آفرین.
میدونی من این شعر رو وقتی بچه بودم یه بار تو تلوزیون شنیدم و همون موقع حفظش کردم(یادش به خیر اونوقتا چه حافظه ای داشتم)
و الان هم وقتی داشتم دنبال یه شعر قشنگ واسه این ایام می گشتم یهو این شعر اومد تو ذهنم و من هم نوشتمش اینجا.
راستی مدت زیادی بود از خودم چیزی ننوشته بودم ولی تصمیم دارم از این به بعد گاهی از خودم هم چیزی بنویسم.
واااااااااای نمیدونین که امشب یهو اینقدر دلم خواست من هم پسر بودم و میرفتم مداحی می کردم.
می گم ها این شب ها که میرین هیئت و اینا منو فراموش نکنین ها، باشه؟
خداحافظ